نمیدونم چرا ولی همش میخوام !
میخوام میخوام میخوام!
دیشب مهرانی یه چیز بد گفت بهم. بد نبودها. ولی خوب... بد بود!
پ.ن: اشکانی میگه خر نشی بری زن بستونیها. نمیدونم واسه چی.
پ.ن2: من میخــــــــــــــــــــــــــــوام!!
پ.ن3: میخوام. میتونم. کلفتم. می[...]م اقاجون!!! کنکور ارشد یک میشم. حالا ببین
لولید و لولیــــــــــــــــــــــد...
نویسنده داستان دیگه قصد نداره به شرح اینکه اون چی دیده و چرا غش کرده و حالش بهم خورده بپردازه. داستان از اینجاش همونطور که گفتم وارد قسمت های جدیدی میشه! کرم کوچولو به سبک داستان های چینی به طرز معجزه آسایی دوباره از هلوی گندیده ی خودش سر در میاره. ولی اون هلو کجا و این هلو کجا!
کرم کوچولو شروع کرد به راست و ریس کردن اوضاع. اتاقش رو مرتب کرد که یهو نگاهش به PC بدبختش افتاد. از اون PC فقط هاردش مونده بود. محکم زد توی سرش. البته گویا اون موقع هارد توی دستش بوده و ....
Loading.... 83% Complete
Health: 67%..... System Activated
Health Recovery Started
چشماش رو که باز کرد فکر کرد دوباره با اون مایع سفید رنگ بدبو مشحور شده. ولی بوی اون نمیومد. یه ذره تلو خورد و گیج بود. تا اینکه یادش اومد با چی زده توی سر خودش! خلاصه دست به کار شد. زود زنبیلش رو برداشت و رفت کامپیوتر فروشی و یه PC جدید خرید. مدل 2009!
اومد خونه و مشغول بازیابی اطلاعاتش شد. آخه اون کلی عکس و کلی اهنگ روی اون هارد داشت. ولی کار بازیابی که تموم شد، تا پوشه ی فایلهای بازیابی شده رو دید از خجالت آب شد!
انگار نامه اعمالش رو داده باشن دستش.
- اینها دیگه چیه؟
هرچی فکر کرد یادش نیومد که این عکس های نا مربوط لابه لای عکس های خانوادگیش چیکار میکنه! اوه، از همه نوعی هم بود! البته با دیدن بعضیهاشون یه سری خاطرات براش زنده شد ولی ای کاش نمیشد!
گفت بهتره گناهش رو بندازه گردن یکی دیگه تا لااقل ذهنش راحت بشه. داد زد: "تخم جن، بیا ببینم... این عکسهای نامربوط ماله توه؟ مگه صد دفعه بهت نگفتم توی سایت های P.O.R.N نری؟"
خوب تا حالا که به کسی نگفته بود! ولی یه چیز مهم یادش اومد...
اون یه برادر داره!!
پ.ن: خوبه پوشه عکس ها رو جلوی باباش باز نکرده بود!
راستش فکر نمیکردم مردن یک نفر رو از نزدیک ببینم، گریه بکنم بالا سرش، ندونم حال بقیه از چه فراره و واسه کسی نماز میّت بخونم. خوب، شد دیگه. حالا که شد.
کرم کوچولو از سوراخی که به عنوان تراس روی هلوش درست کرده بود چنان به بیرون پرت شد که سرش دارغی خورد یه یه جایی و مخش پاشید تو حلقش...
Loading.... 98% Complete
Health: 17%..... System Activated
Health Recovery Started
چشماش رو باز کرد. همه چیز سفید بود. نویسنده داستان نمیدونه ولی حدس میزنه کرم ها خون نداشته باشند. یه چیز لزجی حالت تمام صورتش رو پوشونده بود. یه بوی مزخرف هم میداد. خیلی مزخرف. باور کنین!
سرش رو تکون داد و سعی کرد بلوله تا بفهمه کجاست. ولی خیلی زود فهمید که دیگه از هلوی قصه ی ما خبری نیست. خوشحالی کرم کوچولوی ما زیاد دوام نیاورد.
و داستان ما وارد فصل جدیدی شد.
پ.ن: حدس بزنین کرم کوچولوی قصه ما الان کجاست؟
هفته پیش شروع به خوردن هلوهای اطراف خودش کرد. اون فکر می کرد با خوردن اونها جا باز میشه و میتونه یه تکونی به خودش بده و بیاد بیرون از اونجا ولی چون قوانین جدید فیزیکی بر منطقه قصه ما حاکم بود، کرم کوچولوی قصه ما با خوردن اون هلوها چاق شده بود و جای بیشتری اشغال کرده بود. بعلاوه هر کی خربزه میخوره، مجبوره یه روز اون رو دفع کنه (لااقل تخم هاشو) و این چنین بود که اون از پشت هم درگیر تر شده بود!!
خلاصه مثل خر توی گل گیر کرده بود. (قدیما فقط فیلها توی گل گیر می کردند)
روزها می گذشت و کرم کوچولوی قصه ما به روزمرّگی عجیبی دچار شده بود.
دیگه مخش کار نمی کرد و فقط فکّش کار می کرد!!
نویسنده قصه ی ما نمیدونه چه اتفاقی افتاد ولی کرم کوچولوی قصه ما ناگهان یاد دوست بزرگش افتاد. دوستی که خیلی خیلی هوای کرم کوچولوی قصه ی ما رو داشت. دوستی شاید این اتفاق رو اون مسبب بود تا کرم کوچولوی قصه رو متوجه اطرافش کنه. و مهم تر از همه متوجه خودش!!
البته این فسمت آخر رو نویسنده قصه مطمئن نیست ولی از این مطمئن هست که کرم کوچولوی قصه ی ما به اشتباه بزرگش توی زندگی پی برد!
همین جرقه کوچولو برای کرم کوچولوی قصه ما و دل کوچولوش کافی بود....
هلویی که کرم کوچولوی قصه ی ما در اون زندگی می کرد (زندگی که نمیشه اسمش رو گذاشت)به لرزیدن افتاد و یهو نمیدونم چی شد که افتاد روی زمین و قل خورد و قل خورد و قل خورد.
همه چیز به هم ریخته بود. بل بشویی شده بود که بیا و ببین!
[فلش بک]: از اون میوه فروشی خیلی وقت بود که هیچ مشتری رد نشده بود ولی اون روز....
شاید این اشاره ی همون دوست یزرگ بوده ولی نویسنده باز هم ابراز بی اطلاعی می کنه! (کلاَ کار نویسنده شده تکذیب این روزها!)
پ.ن: خیلی دوستت دارم. آره، نوکرتم به مولا!
چشمتون روز بد نبینه! تمام دندونهاش ریخت توی حلقش. دهنش تا زیر گوشش جر خورد و نوک هسته ی هلویی که توش زندکی می کرد رفت تا ته توی چشمش.
صدای سوسک بیچاره قصه همچنان داشت میومد: "نترس منم! خاله سوسکه! کجا رفتی دختر؟"
باید در اینجا اضافه کنم که کرم کوچولوی قصه ی ما دختر بود. ولی خوب، با بلاهایی که الان سرش اومد حالا دیگه کی میومد به خواستگاریش؟
پدر و مادر کرم کوچولوی قصه ما توی اون هلو نبودند. نویسنده قصه نمیدونه چرا ولی حدس میزنه کرم کوچولوی قصه ما یه حرومزاده بوده! منظوری از گفتنش نداشتم ولی خواستم اینطوری بگم که اون توی اون هلو تنها بود!
یک هفته گذشت و کرم کوچولوی حرومزاده ی قصه ما تازه تونست دندونش رو تف کنه بیرون تا با داد و فریاد کردن کمک بخواد.
اون یادش رفته بود که توی هلو تنهاست و وقتی آخرین دندون رو تف کرد بیرون، یادش اومد دهنش جر خورده و اصلا صدایی نمیتونه از خودش در بیاره!
در همون لحظه جرقه ای توی ذهنش شعله گرفت! با لولوندن خودش، کتاب For Dummies رو از توی جیبش در اورد. (اون نگارش در قطع جیبی چاپ شده بود استثنائا)
ورق زد و ورق زد تا رسید به صفحه 2619. اونجا نوشته بود باید خودش رو با استفاده از یه چیز بالا بکشه.
این رو خودش میدونست! پس کتاب رو پرت کرد اون طرف و رفت توی فکر ....
پ.ن: فکر می کنین کرمها عقب عقب میتونن بلولند؟
کرم کوچولو خمیازه ای کشید.
هوای تازه داشت بهش حال میداد اساسی.
نفس عمیق....
- خدا جون متشکرم که ریه دادی بهمون...!!
آره قربونش. بعد از تخت خوابش بیرون اومد و شروع کرد به لولیدن.
لولید و لولید تا رسید به دستشویی. دستشویی اونجا فاضلاب درست حسابی نداشت. خوب مهم هم نبود. آخه اون یه کرم بود. یه کرم کوچولو. و برای یه کرم کوچولو که سرویس بهداشتی مروارید نصب نمی کنند که.
خلاصه سرتون رو درد نیارم. خودش رو راحت کرد و خوب، کسی اونجا نبود که اون رو ناراحت کنه.
کارش که تموم شد به لولیدن خودش ادامه داد (درست از میون کثیف کاریش!! من نمیفهمم چرا کسی به کرمها شعور یاد نمیده) و لولید و لولید و شلپ شلپ و لولید و قل قل قل قل (اینجهاش رو زیر فاضلاب بود) و لولید تا رسید به تراس چون کوچیکش.
- مممممماااااااعععممممم ععععهههه.. (اینجا داشت خمیازه می کشید).
- سلام کرم کوچولو!
این کسی نبود جز سوسک سیاه تپلوی قصه ما!
کرم کوچولو اولش جا خورد. ولی تا فهمید کیه باز هم جا خورد. آخه سوسک سیاه تپلوی قصه ما اون روز شاخش رو بریده بودند و کرده بودند تو حلقش. واسه همین هم بود که کرم کوچولو اولش جا خورد. چون صدای سوسک سیاه تپلوی قصه ما مثل صدای گنجیشک حیله گر قصه شده بود.
و این قصه ادامه دارد...
پ.ن: حدس بزنین پیام اخلاقی این داستان چیست؟!!
فقط یه احمق میتونه توی یه لباسشویی 6.4کیلویی روتختی و کلی لباس رسمی دیگه رو + حوله بندازه!
و البته فقط یه احمق دیگه میتونه یادش بره که این همه لباس + رو تختی و 2 تا حوله 3 روزه که توی لباسشویی مونده و من جوراب تمیز ندارم!
*****
پ.ن: ساسان بهم گفت لاغر شدم. باید دهنش رو آب کشید.
پ.ن: این مرغ سوخاری آماده ها هم بدک نیستا!
پ.ن: به زودی من در خانه تنها ....!!!
تازگیها خیلی چیزا یادم میره.
اینکه یکی هست که تو بد و خوبِ زندگی هوام رو داره.
اینکه Modem ساسان 3 روزه پیشمه و هنوز براش Driverش رو دانلود نکردم.
اینکه پروژه رو باید تا 16 مرداد آماده کنم و امروز 25 تیره.
اینکه محمد گلاب بیچاره چه گناهی کرده که با من توی کارت کتاب شریک شده و من رمزش رو گم و گور کردم.
اینکه هنوز فرم رمز کتاب توی کیفمه و [چیز]ش رو ندارم که ببرم فکس اش کنم.
اینکه سیستم مهندس کربلایی 2 روزه توی کارگاه مونده تا مشکلش رو برطرف کنم و پسرش یه مو رو سر باباش سالم نگذاشته.
فقط میخوام و حاضر نیستم واسه چیزایی که میخوام تلاش کنم.
من یه بازنده ام؟
جای خرمالو خالیه!
کاش بتونم؛ ولی اینها فقط آرزوه و آرزویی که برای تحققش تلاش نکنی تا ابد یه آرزو می مونه.
مثل روشنک
مثل خودم
خیلی دور، خیلی نزدیک
و دیگر هیچ!!
*******
پ.ن: امروز کلّی مو در آوردم!!
داشتم با موزِر موهام رو اصلاح می کردم که چشمتون روز بد نبینه! شونه موزِر در حین عقب کشیدن در اومد و ماشیین اصلاح رو کردم تو موهام.
اولش متوجه نشدم ولی وقتی احساس کردم 5 سانت مو یهو از سرم روی دستم ریخت فهمیدم که ....
یا حضرت زهرا!
چه افتضاحی!
حالا چطور جمعش کنم؟
این تصمیم کبری هم بد چیزی نیست!
******
پ.ن: همش رو از ته زدم!
پ.ن: کچل خودتی و عمه ات!
پ.ن: من هنوز نمی دونم چرا کسی با کسانی که توی محیط عمومی سیگار می کشند برخورد نمیکنه!
به هر حال میخوایم همه ایرانی ها را توش شاخ کنیم و دهن دنیا رو آسفالت!!
صبح رفتیم کوه. خوش گذشت. ولی انتظار بیشتری داشتم. چیز خوب هم زیاد بود ولی من رو نگرفت هیچ کدومشون (از وقتی میرم خاقانی واسه پیاده روی یه ذره دشوار پسند شدم!!)
گلوم درد میکنه. احتمالا به خاطر لخت زیر کولر خوابیدنه.
امروز یه ریسک هم کردم که براتون تعریف نمی کنم.
و در نهایت یک و نیم لیتر آب انبه که الان دارم صدای شلپ شلپش رو به گوش میشنوم!!
اصلاً به من چه؟
مهم اینه که امتحانام تموم شد. نمره ها هم یکی یکی داره میاد. فقط امیدوارم فیزیک الیاف رو نیفتم که کار به ترم 11 میکشه!
از فردا (همون شنبه هفته دیگه) باید برم درگیر پروژه بشم. خیلی میترسم ولی تلاشم رو می کنم. آخه شنیدم واسه آینده میتونه کمکم کنه.
پ.ن: یکی از خوانندگان وبلاگم یه مدتی رو استرالیا بوده. میخوام باهاش Chat کنم. (تماس تبلیغاتی ممنوع) (و شاید هم ممنون!!)
پ.ن: کسی رو میشناسین که ویلن رو بتونه خوب تدریس کنه؟
از این روزها متاسفانه زیاد داشتم این اواخر. خیلی بده! بـَـــــــــــــــــــــد!!
متاسفم. جاش اینجا نبود
*****
پ.ن: لذت میبرم وقتی توی Google فیتوپلانکتون رو Search میکنم و اسم بلاگم رو توی صفحه اول اون بالاها مبینم
پ.ن: هیچ وقت به خودتون دروغ نگین. حتی وقتی توی خونه تنهایین.
- سلامِت کو؟
- سلام.
- خیلی ممنون، خوبم!
- خواهش می کنم.
چقدر عجله داری! تازه رفتی توی 18!
- حالا هرچی. جواب ندادی؟
- ببخشید، من میرم یه دوش بگیرم. بعداً با هم حرف میزنیم.
- راحت باش. اومدی جواب سوالم رو بده.
- تو چی میخوای؟
- وا! منظورت چیه؟ از کی؟
- علی الرغم میل باطنیم، چون برای خودم برنامه های زیادی دارم نمیتونم برای کس دیگه ای وقت بزارم. حداقل الان. ببخشید، من نمیتونم.
- اصلاَ لزومی نداره بتونیم؛ نه من نه U! پس چرا ازم گله کردی؟
- نمیدونم! عذر میخوام ازت اگه شکایتهام وارد نبوده. من امشب سرم خیلی درد می کنه. امیدوارم از طرز بیانم ناراحت نشده باشی.شب بخیر
****
پ.ن: عشق و عاشقی مد شده... آهنگهای رضا صادقی مد شده...قول دادن توی دودلی مد شده... شعر های سهراب سپهری مد شده...!! (به نظر من آهنگ "جوگیر" TM Bax واقعاً محشره!)
پ.ن: میدونم همه ی خوانندگان وبلاگ من نابغه و مخ اند و فسفر و اینجورچیزا زیاد میسوزونند و رتبه همشون توی کنکور یک رقمیه (یا حداکثر 5رقمی)؛ با این حال واسه اینکه بعضیها راحت تر بفهمند (For Dummies)، من فقط به SMSها جواب دادم (زوج هاش ما منه).
میگن هر چی علم پیشرفت میکنه زندگی سخت تر میشه. خوب آخه من بهت عادت کردم لعنتی!!
حرفم رو پس میگیرم. جون علی زودتر برقرار شو که حوصله ام سر میره شبا توی تخت خواب.
پس فردا امتحان دارم. اصلاً هم حوصله هیچ کدومشون رو ندارم. فقط نگرانم. نگران اینکه چی میشه آخرش.
پ.ن: با مامان و بابا قهرم، قهر!
برنامه های مختلفی که برام خواب دیدند و خودم هم بعضیهاشون رو ردیف کردم برای خودم دارند زجرم میدند. ولی دندم نرم. هرکی خربزه میخوره پا لرزش هم میشینه! حالا برو درس حذف کن و ترم حذف کن و بشین DotA بازی کن و ...!
امسال تابستون پروژه درسی برداشتم. بعلاوه قرار بود که امسال برای کنکور کارشناسی ارشد بشینم سر عمَر درس بخونم! (از جمله کتاب ریاضی یک رو که پارسال از نیما قرض کردم و تا صفحه 12ش رو بیشتر ورق نزدم. الان هم طبق معمول باید یه جایی زیر تخت افتاده باشه) بعد از ظهرها هم میرم با ساسانی و بهزادی تمرین. خلاصه اینجوری شبم رو روز دارم میکنم (آخه روزها که خودشون شب میشند!!)
یه تصمیم بزرگی امسال گرفته بودم که بشینم و این مجموعه آثار دکتر شریعتی رو بخونم. اخه خیلی وقته که نمیدونم چطوری سر از کمد کتابی در اوردند. و بلاخره دیشب پای کبری و صغری به انجام تصمیم کبری (!) باز شد.
کتابش چاپ (که البته چه عرض کنم!!) سال 1356 هستش و انقدر بد حروفچینی شده که اشکم رو در اورد تا حین خواندن بفهمش! هر خط را شاید 2 یا 3 بار می خونم. واقعاً سخته. ولی مفاهیم حیرت انگیزی درش میبینم که دلم میخوات وقت داشتم تا اونا رو تایپ میکردم و توی دانشگاه و بین نخبگان و فرهیختگان (!) پخش می کردم.
از این موضوع که بگزریم، آورده اند که "دوری و دوستی!!"
خوب درستش هم همینه. چه در جوامع [...] و چه در بین افراد خانواده. همین داداش ما از وقتی اومده اصفهان (امتحاناتشون رو به خاطر بحران و Crisis در تهران و Chaos و اینا (!!!) انداختند توی مرداد ماه و آقا تشریف فرما شدند و اتاق ما را غصب کرده اند و در تخت خواب ما حکم فرمایی می کنند و ... نه خواب داریم. نه درس و نه خوراک. لباس هایمان را هم که مبارکشان باشد.
مامان هم که هر روز صبح با ما کلنجار می رود و شب ها تا بوق سگ باید پدر تلویزیون و اینترنت را در بیاورد. آخه مادر من؛ این که نشد رسم درس خوندن. مگه ما توی این خونه حق آسایش نداریم؟
-نه، نداری!
-باشه، به درَک!
تمام شد.
پ.ن: با مخاطب های آشنا از علی شریعتی
پ.ن: اگه حال دارین و 24/7 آنلاین هستین بیاین travian.ir
والسلام علی من التبع الهدی
2009/5/31 Filter
- Hide quoted text -
با سلام
موارد زیر را اصلاح نمایید.
Content: Count: 8
واحد فیلترینگ مخابرات
From: Alireza shiasi
To: filter@dci.ir
Date: Sun, 31 May 2009 08:11:21 +0330
Subject: اشتباه در فيلترینگ
وبلاگ بنده به نشانی زیر را به اشتباه فیلتر کردید
توضیح خاصی نمیبینم که بايد بدم در موردش چون همش خاطرات دوران دانشجوییم بود
آدرسش اینه:
fatal1ty.blogfa.com
بررسی فرمایید
--
Alireza Shiasi | Esfahan - Iran
--
Alireza Shiasi | Esfahan - Iran
سیم کارتم رو هم در اوردم و انداختم ته کمدم.
حتی اگه بخوام هم پیداش نمیتونم بکنم! یعنی حوصله میخواد که ندارم.
برو خوش باش
میخوام یه ماه راحت باشم
بی دغدغه، به ذهن مشغولی، بی استرس
کاریم داشتید زنگ بزنین خونه تا مامانم جوابتون رو بده!
تعطیلات خوش بگذره!
و اون هم هيچ وقت اس ام اس خوندن رو ياد نگرفت!
حتي پس از ۶ ماه!
بسه ديگه. بکش بيرون!
اين رو اون بالا ميگه.
اینترنتمان مدتی بود قطع شده. خلاصه اینکه امروز رفتیم خرجش کردیم و تا یک سال دیگر شیلنگمان آب دارد.
رفقا کنکور دادند. گویا مورد عنایات (چون عنایت ها زیاد بوده!) قرار گرفته اند.
یه مهمون هم داریم تازگیا.
شبا خوابش نمی بره! اس ام اس میده و اینا!!
چند روز پیش یکی با شماره 09163330232 زنگ زده بود که من خط شما رو رو هر چقدر که بگین میخرم. آخه شماره من با این شماره در یک رقم فرق می کنه.
اون موقع داشت سریال یوزی رو پخش می کرد. من هم جلو بابام و اینا واسه اینکه کم نیارم گفتم: نه! این خط فروشی نیست و اینا.
چند روز بعد دوباره زنگ زد.
خلاصه این داستان یه هفته ادامه داشت تا این که من هوس کردم یه کارایی صورت بدم و بهش گفتم: 2 میلیون!!
دختر بیچاره هی سرخ و سیاه شد (آره، من از پشت تلفن دیدم!) و گفت آخه یه خط ایرانسل مگه چقدر می ارزه؟
من شماره ام طلائیه. اون را با یه شماره دیگه ست کرده بودم. خلاصه دیدم طرف بخر نیست و مزه دهنش عوض شده و اینا. آخه می گفت 300تومن بیشتر نمیده و من واسه 500تومن دندون تیز کرده بودم بد!
آخرش گفتم: ببین خانوم، من این قیمت میدم. میخوای؟
ضعیفه هم یه دقیقه من من کرد و گفت: راستیاتش من می خواستم با شما دوست بشم... که گوشی قطع شد!
عجب
جالب بود، نه؟
پس تا برنامه بعد!!
پ.ن: انقدر بدم میاد وقتی یکی حال خودش رو نمیفهمه.
پ.ن1: همیشه بهترین راه کوتاه ترین راهه!؟؟
از فاز روابط اجتماعی هم آمده ایم بیرون.
شبها از 8 تا 10 می رویم باشگاه و تن را مورد عنایت قرار می دهیم. چهار شنبه ها هم کلاس شنا و استخر و عشق و حال.
تصمیم گرفته ایم یکی از اساتید را آتش بزنیم. جزییات بیشتر در بلاگ 360 آمده است.
تعطیلات را هم تهران بسیار صفا کردیم.
و دیگر هیچ
کوفته ام.
دلم مبخواد بغلم کنند.
و دیگر هیچ!
------------
پ.ن: امتحانات تموم شد.
پ.ن 1: کم اوردم بد!
پ.ن 2: there is a problem, wait a minute
اه.... از خواب می پرم؛
عجب کابوسی بود. خوب شد این فیلم رو قبلا دیده بودم وگرنه جام رو خیس می کردم؛
تمام لباسم خیس عرق بود. بلند شدم که برم یه لیوان آب بخورم که.... بنگ!!!؛
اه، کی در اتاق رو قفل کرده؟ داره کم کم یادم میاد. در رو باز کردم که یه چیزی خورد توی پام. یعنی فکر میکنم پام به یه چیزی گیر کرد و ....؛
فکر می کنم...؛
I'm Constantine
پرده دوم: از این صفحه های سیاه تازگیا زیاد می بینم. بهشون زیاد اهمیت نمیدم. البته دفعه قبل که از خواب خودم فیلم گرفتم خیلی خندم گرفته بود از این تیکه اش. باورم نمی شد ولی هر دفعه از این چیزا میاد توی خوابم ناخواسته تمام تنم میلرزه و با پام یه چیزی رو شوت می کنم.
قبلش داشتم خوابهای خوبی میدیدم.
"دنیا" اومد پیشم و گفت یکی پایین دانشکده منتظرته!! رفتم ببینم کیه که رضا رو توی راهروی دانشکده دیدم. یه سلام جالبی کرد و گفت خیره! خیلی شک کردم. گفتم همه چیز ممکنه جز ایکه اون باشه!! از پله ها رفتم پایین. دم حراست دانشکده انتظامات گفت رفته پیش کمدهای پایینی؛
برگشتم برم پیش کمدهای پایین که...؛
و دوباره همون وحشت...؛
من.....؛
من....؛
I'm Constantine
پرده سوم: کمرم درد میکرد. تازه یه دو سه لیوان آب خنک خورده بودم. توی راه برگشت داشتم فکر می کردم که اگه اون بود توی خوابم بهش چی میگفتم. به خودم تلقین کردم اگه اون بود ازش خجالت نکش و ببوسش. آره، اینطوری لااقل مزه بوسه رو از لبهاش توی خواب میچشی که....؛
خدایا، امان بده؛
چرا من مسیر برگشت رو هیچ وقت به یاد نمی سپرم؟
بازم انگشت پام بود که کبود میشد؛
لعنت به هرچی مبل و میزه. فردا بنزین میریزم روی همشون و میسوزونمشون؛
بگزریم؛
I'm Constantine
پرده چهرم: صدای وق وق گوشی موبایل از خواب بیدارم میکنه. توی تاریکی پا میشم و میشینم لب تختم. با خودم کلانجار میرم که اگه دیشه قبل خواب با خودم ...؛
چقدر سانسور احساسات کار زشتیه؛
کوفته ام. امروز پنج شنبه است. خیلی دلم میخواست اصلا نمیدیدمش. کاش با داداشی تهران درس میخوندم. آخه چرا من؛
حالا "من" بودنش مهم نیست. چرا توی 21 سالگیم؟
می خواهم زنده بمونم؛
I'm Constantine
پرده پنجم: ساعت حدود 7:30 صبح. به دیوار خیره شدم. یه دو ساعتی میشه. نتایج زیادی گرفتم. درسهای زیادی هم گرفتم. ولی این درسها رو قبلا هم گرفته بودم. خیلی دلم یه مسافرت طولانی می خواد؛
فقط یه کار میتونه از من یه مرد بسازه؛
سربازی هم همینطور؛
فرخندگی موقوف؛
خجستگی هم تا اطلاع ثانوی درش تخته!!؛
حتی کنستانتین هم کار داره؛
پس...
I'm not Constantine
هیچ اعتراضی هم پذیرفته نیست
پ.ن: این پست رو خیلی وقت پیش نوشته بودم. امروز دوباره خوندمش. یادم اومد اینجا نگذاشتمش. پس بی حساب شدیم!
دوست دارم!
دلم میخواد مبهم باشم.
خیلی حال میده
ولی خوب ، به قول معلم ریاضی دوم دبیرستانم، تو کوچه و خیابون، در دشت یا بیابون، هر جا یه ... دیدی، رفع ابهامش کن!؛
ولی نمیتونم
نمیخوام
میخوام
نمیخوام
میخوام
نمیخوام
بابام راست میگفت که حالا حالاها مونده تا بزرگ بشم. همیشه وقتی برام- بجام تصمیم میگرفت آخرش خوب تموم میشد
بیخیال
شاعر میگه "عقاید نئوکانتی از آن من شقایق نٌرماندی از آن تو"؛
قشنگه، نه؟
مال تو!؛
نفس عمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق....؛
جلسات فیزیوتوراپی رو هنوز میرم. فکر کنم یکی دیگه مونده باشه. دوست دارم هر روز برم. آخه وقت خوبیه برای حال کردن
یه چیزایی رو میزاره رو بدنت و بعد برق بهش وصل میکنه. انگار داری جوشکاری برق میکنی. فقط داخل بدنت! ؛
اگه اسیلوسکوپ رو بهم وصل میکردند تغییر شکلهای جورواجوری رو میتونستین رصد کنین!!؛
البته لازم هم نبود اسیلوسکوپ بزاری؛ یه ذره ولتاژش رو ببری بالا همه چیز رو خودم بهتون نشون میدم!!؛
آره، داشتم میگفتم. وقت خوبیه وقتی اونجا روی تخت ل*خ*ت میخوابم به موضوعات مختلف فکر کنم؛
من اصولاً در چند محل به فکر کردن خیلی علاقه دارم؛ توالت، توی تخت خواب، حموم زیرٍ دوش، روی تخت بابا و مامان (معمولاً اونجا زود خوابم میبره) و تازگیا اینجا یعنی مطب آقای دکتر جلز و ولز!!؛
من تا اونجایی که یادم میاد آدم برنامه بریزی بودم. همیشه برنامه مینوشتم و فرداش میریختمشون توی سطل. واسه همین هم هست که تازه این ترم "مبای برنامه نویسی" گرفتم؛
نمیخوام
میخوام
یه جور کوفتگی رو درمنتهی علیه بالا تنه حس میکنیم
هوم
اِ... این که قلبمه که؛
سانسور....؛
چه شعار دلگرم کننده ای. من همیشه از خوندن نوشته های این دوست عزیز لذت میبردم. تا اینکه یک روز اومدیم دیدیم هرچه نوشته رو پاک کرده و در بلاگ رو تخته! باورمان نمیشد.
نمیدانستیم چه چیز باعث این دگرگونی میشود. بهرحال او آزاد بودتا هر آنطور که میخواست باشد. و حالا که دوباره شروع به نوشتن کرده با خواندن تک تک پستهایش شگفت زده ی نوشتنش میشوم.
بگذریم.
این ترم بلایای طبیعی و غیر طبیعی ما را بر آن داشته است که دوباره نوشتن را آغاز کنیم و البته یک سری دروس را به تکرار از ترمی که حذف کردیم پاس می کنیم. از ایننظر خدا رو شکر ولی من هنوز با C مشکل دارم. کاش ترمودینامیک گیرم میومد.
اوضاع کمی هم بر وفق مراد نیست؛ از آن بابت که دلی را شکستیم و حتی برای دلایلم هم لحظه ای درنگ نکرد و رفت. نه خوشحالم و نه ناراحت.
خوشحال نیستم چون لحظات و خوشیهایی را داشتم که دیگه ندارم. لذت اینکه کسی حرف دلت رو میشنود و راستش را بخواهین علت عدم ناراحتی ام را نمی دانم. این را راست می گم و امیدوارم اگه این پستم رو میخونه باور کنه که بودنش واقعا به نبودنش میارزه.
هنوزم وقتی آهنگ "خطاناپذیر" بک استریت رو گوش میدم نمیدونم چرا... چرا بازیش دادم؟ آیا واقعا بازیش دادم؟
این صورت مهم است یا سیرت؟
فکر میکنم اشتباه کردم و فریب ظاهر دنیا رو خوردم.
امروز لو رفت که من یه هکر هستم. دلم میخواست استاد این رو توی اتاقش ازم میپرسید تا اینکه جلوی 6تا دختر که چیزی حالیشون ممکنه نباشه بگه.
خلاصه اینکه گندش در اومد!
این روزها مهران هم داره خودش سیگنال میده و من رو هم انگولی میده که یه گهی بخورم. ولی من هنوز عذب ام!
مهم نیست...
یعنی مهم هستا، ولی نمیخوام اینجا هم بنویسم دربارش. توی 360 تا میام یه چیزی بنویسم میبینم که ... باز هم؟ نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!! خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــا ....
وسلام من التبع الهدی
دیدن اینکه میتونی آروم باشی و ادامه بدی مثل اینه که....؛
اه... حالم بهم میخوره از خودم وقتی میخوام بنویسم و نه موضوعی دارم براش و نه دستم به قلم میره. فقط دلم میخواد بنویسم؛
انگار مجبورم کردن به یه عرب خوندن "گچ" رو یاد بدم!!؛
بگذریم؛ امروز در حال رانندگی به سبک خودم بودم که پلیس اتوبان بهم ایست داد. زدم کنار توی یکی از این پارکینگهای اضطراری وسط اتوبان شهید خرازی؛
اومدم پایین. حوصله نداشتم. یادم اومد این اواخر چه بلایی سر بقیه راننده ها اورده بودم و چه قیافه هایی جلوی دوربین کنترل سرعت می گرفتم؛
یهو تنم لرزید؛
افسره خیلی گیر به نظر می اومد. خواستم پاچه خواری (شایدم پاچه خاری) کنم که صداش در اومد: "از سمت راست سبقت می گرفتین. کارت ماشین، گواهینامه، کارت بیمه". توی دلم گفتم چیه؟!؟ باید باهاشون جمله بسازم؟ و رفتم تو ماشین بیمه نامه رو آوردم و گفتم: کارت ماشین همراهم نیست؛
پرسید: ماشین ماله کیه؟ گفتم بابام؛
برگشت رفت توی زانتیاش و یه دقیقه بعد اومد. گفتم جناب سروان (یا سرهنگ یا هر خر دیگه ای که هستی) من نوبت رادیولوژی دارم ساعت 9. باید خودم رو برسونم فلکه ارتش؛
انگار اسم رمز عملیات رو گفته باشن بهش. سرش رو بالا اورد و گفت: چرا از راست سبقت میگیری؟ گفتم خدا وکیلی یه نگاه بکنی میفهمی. معلوم نیست کی به اینا گواهینامه داده. به زور میخوان همشون از لاین سرعت حرکت کنند، اونم با 50تا!! خوب منم با همین 70تا گفتم از راست که خالیه برم؛
یارو سرش رو اورد بالا و یه ذره نگاهم کرد و گفت: دوربین توی ماشین که چیزی رو ثبت نکرده ولی حداکثر سرعت 50تاست تو این لاین؛
-ولی اون بالا زده حداکثر 70تا!؟!!!؟
گواهینامه و بیمه نامه رو بهم پس داد و گفت:اون رو من بهتر میدونم. سبقت از راست خطرناکه (زیر لب گفتم آره، خیلی خطرناکه حسن!!)؛
-چشم، تکرار نمیشه. یعنی سعی می کنم؛
دیدم رفت سوار شد؛
یه نفس راحت کشیدم. توی دلم گفتم حیف شد فیلممون رو نگرفت. خیلی دلم میخواست یادش بدم رانندگی رو، ولی چون پسر خوبی بودی این دفعه رو بخشیدمت!؛
استارت.... دنده یک.... و دوباره
--------------------
امروز چهارشنبه بود. چهارشنبه ها روز شانس منه؛
از اینکه زیاداینجا نمینویسم خوشحال نیستم.
ولی توی 360 خیلی هم بازدید دارم و هم هم خواننده.
دیگه هم به فکر دختر*بازی نیستم.
گفتم که.
فعلا مشکلم حل شده.
یعنی یه رابطه خوب رو شروع کردم و میخوام نگهش دارم.
درس ها تموم شده ولی اثراتش هنوز هست و یه ذره داره منزجرم میکنه. منظورم حذف پزشکی ترمودینامیکه. آره! نرفتم امتحان بدم. خیلی فاز داد. جاش گرفتم 18 ساعت تخت خوابیدم. آخه بعد از 3 روز امتحان پشت سر هم و البته یک هفته قبلش 4 روز خوش گذرونی محض، یه Recovery لازمه دیگه. به من حق بدین!
و البته اساتید خیلی خسته شده ی دانشکده ما هم هنوز تابستون شروع نشده وقت استراحتشون شده و یکی پس از دیگری تشریفشون رو می برند خارج. بالواقع خوارج که میگند همین ها هستن دیگه!
این چند روز کارم شده بود ویراژ دادن توی خیابونها و آویزون عالم و آدم شدم! این طرف و اون طرف. عصرها زنگ میزنم ببینم کی بیکاره تا بریم بنزین خدا رو بسوزونیم. و البته عشق است در این سوزش!!! البته هنوز یاد نگرفتم شماره بدم!!! واقعاً احساس دست و پا چلفتگی می کنم. با این حال سعی میکنم یاد بگیرم.
کلاس های تابستونه رو هم می پیچونم تا از اول مرداد با قوای کافی شروع کنم. بی برنامگی چیز بدیه و من هم این رو میدونم و قصدش هست که از تابستون حداکثر استفاده بشود. ولی گرمی هوا و بی برقی و گرمی آب و اخلاق عنق مامان و پیگیریهای بیش از اندازه بابایی یه ذره من رو توی اهدافم سست میکنه.
در اینجا یه پیام تبلیغی می زارم: "هر گونه کار سراغ دارین برای من پذیرفته می شود!!"
دیگه اینکه مسابقات یورو 2008 هم برگزار شد و البته تموم شد! ایتالیا و روسیه که حذف شدند. ولی دلم خنک شد که آلمان هم دخلش اومد تو فینال. و اینها همگی با هم در 13 شدن معدل این ترم من (و البته پاس شدن 9 واحد در 2 ترم) تاثیر بسزایی داشت.
خان داداش (همون همزاد سابقم که دیگه زورم بهش نمیرسه!!) هم دو هفته ای هست که اومده خونه و مراتب ابتزال کامل را در من احیا کرده تا به هیچ کارم نرسم!! یعنی 24 ساعت در خدمت رایانه و کانتر استریک و اینترنت و شبکه و اینام.
امروز صبح هم با بروبکس رفتیم کوه صفه. خیلی خوب بود چون یه جمع هم سن و سال بودیم و هر غلطی دلمون خواست کردیم. البته صبحانه کم اومد، ولی احساس گرسنگی کسی رو نکشته! ولی حیف شد چون امروز روز کنکور دانشگاه آزاد بود و شخصیت خاصی را اون بالا ملاقات نکردیم. اما لا مشکل! هفته دیگه، جمعه که بریم تلافی می کنیم.

