تبليغاتX
فیتوپلانکتون

خاطرات دوران دانشجویی

کبوتر
زنگ در صداش میاد. می دوم از دستشویی بیرون و اف اف رو بر میدارم. یه پسره میگه: ببخشید کبوتر من الان لب بالکنتونه. در رو باز کنین بیام ببرمش.

شیـــــــــــــــــــــــــــــت!!

میدونستم آخرش یه گندی بالا میاره. شیر توالت رو که خراب بود دستم گرفتم هنوز. نمیدونم چه بهونه ای براش بیارم. بهش میگم: "صاحب خونه رفته مسافرت و درب و پنجره بالکن رو قفل کرده. باید صبر کنین اونها بیاند و ...

بابا و مامان صبح رفتن مشهد. خونه خالی و ... من مثلاً درس بخونم. هنوز اف اف رو نگذاشتم که صدای مرد همسایه از دور میاد که داره به پسره میگه "اینجا که صاحب خونه نداره. ...  و برو زنگ وسط رو بزن!"

میدوم میرم پایین که نکنه محمد اف اف رو برداره و گند بزنه. هنوز شیر توالت توی دستمه. 

شیـــــــــــــــــــــــــت!!

- کیه؟

- [...] ...!

- باشه!!

بهش میگم محمد دنبال کبوتره اومدند و میرم دم در حیاط که نیان وسط خونه زندگیم دنبال یه کفتر. از درب حیاط که میرم بیرون میبینم آقا واستاده وسط کوچه و هی قربون صدقه کفتره میره که بیاد بپره بره توی خونه ی آقا!!

تازه پنجره های بالکن رو با پلاستیک عایق کردم و درز همه جا رو گرفتم. واسه همین بالکن تعطیله. به یارو میگم. میگه میشه بیام توی حیاط. میگم آره ولی صبر کن یه ندایی به مادربرزگم بدم و میرم که برم که میبینم طرف اومده توی خونه. از پس این که بر نمیام. میرم پرده خونه مادربزرگ رو می کشم.

کتش رو چارلا کرده و پرت میکنه هوا تا کفتره رو بپرونه.

کبوتره خیلی قشنگی بود. از بالکن دیده بودمش دم ظهر.

خلاصه بلاخره پرید؛ ولی رفت رو پشت بوم. به مرده میخواستم بگم برو بگیرش که دیدم خودش اظهار فضل کرد که میشه برم...؟

گفتم خونه ی خودتونه!!

رفت رو پشت بوم ولی نتونست بگیردش. کبوتره رفت خونه همسایه! مرده هم رفت رو سقف همسایه!!

بگذریم!

بلاخره از حوزه استحفاظی بنده خارج شدند

خواستم این رو بگم که "آدمی که کار نداشته باشه کفترباز میشه!!"


پ.ن: تازه میگفت پسرش با ماشین امروز کل محله رو دنبال کبوتره ول می تابیده!

پ.ن: نذری آوردم، بیاین دم در بگیرین!!

پ.ن: رفتم زنگ خوابگاه دخترها رو زدم به بهونه نذری! اوفیـــــــــــــــــــــــش!!!

پ.ن: شیر توالت درست نشد

پ.ن: نذری درسته یا نظری؟ نزری رو مطمئنم که نیست. شاید نضری باشه!!!!

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388 ساعت 19:57  توسط علیرضا  | 

تو عمقش نرو داداش!
بهم 13 واحد پیشنهاد شده. یه مشت درس مزخرف اصلی و پایه. اینجوری که این شومپت به من قصد داره واحد بده دهنم صافه.

- یعنی 11 ترمه میشم؟!!؟

احمق!

- یعنی بهم یه ترم مرخصی میدن؟

اونجوری 12 ترمه میشم و یه ترم هم وقت دارم واسه کنکور ارشد!

- واسه ی چی آخه؟ برم ارشد پوزخند بزنم که من 2 سال دیرتر از دوستام اومدم دانشگاهتون؟

الان از اون وقت هاست که از خود خیلی بدم میاد!

احمق!

الان کلی بالا پایین کردم دیدم اگه حساب پروژه و کارآموزی رو بزارم کنار اونوقت باید 23واحد پاس کنم تا تموم بشه.

بهم دست نزن عوضی!

اگه الان یکی 2تا گزینه برام میزاشت تا انتخاب کنم، فقط دلم میخواست چند سال برگردم عقب. حتی به میلیارد میلیارد یورو گزینه دیگه نگاه هم نمیکردم


پ.ن: آخ دلم

پ.ن2: امروز با خیلی ها تموم کردم.

|+| نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 21:11  توسط علیرضا  | 

چهارشنبه 10 شب - کوه صفه
نوشتم که یادم باشه اون شب با اشکان امیرحسین محمد و خان داداش چقدر خندیدیم و اون حادثه چه درسی بهمون داد!


پ.ن: کدوم حادثه؟

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 20:2  توسط علیرضا  | 

No Pain, No Gain
الان اصلا وقت خوبی نیست.

نمیدونم چرا ولی همش میخوام !

میخوام میخوام میخوام!

دیشب مهرانی یه چیز بد گفت بهم. بد نبودها. ولی خوب... بد بود!


پ.ن: اشکانی میگه خر نشی بری زن بستونیها. نمیدونم واسه چی.

پ.ن2: من میخــــــــــــــــــــــــــــوام!!

پ.ن3: میخوام. میتونم. کلفتم. می[...]م اقاجون!!! کنکور ارشد یک میشم. حالا ببین

|+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 18:57  توسط علیرضا  | 

سفر
کنفرانس گیلان جاتون خالی. وقت کنم بیشتر توضیح میدم براتون

|+| نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 23:50  توسط علیرضا  | 

تعطیله
به خدا من درس دارم!

|+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 16:4  توسط علیرضا  | 

نامه ی اعمال
کرم کوچولوی قصه ما با یه دستش بینیش رو گرفته بود و با یه دستش داشت دست و پا میزد. ولی چون نه دست داشت و نه پا، سعی کرد بلوله!

لولید و لولیــــــــــــــــــــــد...

نویسنده داستان دیگه قصد نداره به شرح اینکه اون چی دیده و چرا غش کرده و حالش بهم خورده بپردازه. داستان از اینجاش همونطور که گفتم وارد قسمت های جدیدی میشه! کرم کوچولو به سبک داستان های چینی به طرز معجزه آسایی دوباره از هلوی گندیده ی خودش سر در میاره. ولی اون هلو کجا و این هلو کجا!

کرم کوچولو شروع کرد به راست و ریس کردن اوضاع. اتاقش رو مرتب کرد که یهو نگاهش به PC بدبختش افتاد. از اون PC فقط هاردش مونده بود. محکم زد توی سرش. البته گویا اون موقع هارد توی دستش بوده و ....

Loading.... 83% Complete

Health: 67%..... System Activated

Health Recovery Started

چشماش رو که باز کرد فکر کرد دوباره با اون مایع سفید رنگ بدبو مشحور شده. ولی بوی اون نمیومد. یه ذره تلو خورد و گیج بود. تا اینکه یادش اومد با چی زده توی سر خودش! خلاصه دست به کار شد. زود زنبیلش رو برداشت و رفت کامپیوتر فروشی و یه PC جدید خرید. مدل 2009!

اومد خونه و مشغول بازیابی اطلاعاتش شد. آخه اون کلی عکس و کلی اهنگ روی اون هارد داشت. ولی کار بازیابی که تموم شد، تا پوشه ی فایلهای بازیابی شده رو دید از خجالت آب شد!

انگار نامه اعمالش رو داده باشن دستش.

- اینها دیگه چیه؟

هرچی فکر کرد یادش نیومد که این عکس های نا مربوط لابه لای عکس های خانوادگیش چیکار میکنه! اوه، از همه نوعی هم بود! البته با دیدن بعضیهاشون یه سری خاطرات براش زنده شد ولی ای کاش نمیشد!

گفت بهتره گناهش رو بندازه گردن یکی دیگه تا لااقل ذهنش راحت بشه. داد زد: "تخم جن، بیا ببینم... این عکسهای نامربوط ماله توه؟ مگه صد دفعه بهت نگفتم توی سایت های P.O.R.N نری؟"

خوب تا حالا که به کسی نگفته بود! ولی یه چیز مهم یادش اومد...

اون یه برادر داره!!


پ.ن: خوبه پوشه عکس ها رو جلوی باباش باز نکرده بود!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 13:54  توسط علیرضا  | 

غسال خونه
میگن گذر گوشت به غسال خونه میوفته و این احتمالا همون شتری هستش که یه روز رو من میخوابه!

راستش فکر نمیکردم مردن یک نفر رو از نزدیک ببینم، گریه بکنم بالا سرش، ندونم حال بقیه از چه فراره و واسه کسی نماز میّت بخونم. خوب، شد دیگه. حالا که شد.

کرم کوچولو از سوراخی که به عنوان تراس روی هلوش درست کرده بود چنان به بیرون پرت شد که سرش دارغی خورد یه یه جایی و مخش پاشید تو حلقش...

Loading.... 98% Complete

Health: 17%..... System Activated

Health Recovery Started

چشماش رو باز کرد. همه چیز سفید بود. نویسنده داستان نمیدونه ولی حدس میزنه کرم ها خون نداشته باشند. یه چیز لزجی حالت تمام صورتش رو پوشونده بود. یه بوی مزخرف هم میداد. خیلی مزخرف. باور کنین!

سرش رو تکون داد و سعی کرد بلوله تا بفهمه کجاست. ولی خیلی زود فهمید که دیگه از هلوی قصه ی ما خبری نیست. خوشحالی کرم کوچولوی ما زیاد دوام نیاورد.

و داستان ما وارد فصل جدیدی شد.


پ.ن: حدس بزنین کرم کوچولوی قصه ما الان کجاست؟


|+| نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 17:59  توسط علیرضا  | 

ماجراهای [...] - سه
دو سه هفته ای از گیر کردن کرم کوچولوی قصه ی ما میگذشت. فکرهای زیادی به ذهنش خطور کرده بود و خیلی از اونها رو امتحان کرده بود.

هفته پیش شروع به خوردن هلوهای اطراف خودش کرد. اون فکر می کرد با خوردن اونها جا باز میشه و میتونه یه تکونی به خودش بده و بیاد بیرون از اونجا ولی چون قوانین جدید فیزیکی بر منطقه قصه ما حاکم بود، کرم کوچولوی قصه ما با خوردن اون هلوها چاق شده بود و جای بیشتری اشغال کرده بود. بعلاوه هر کی خربزه میخوره، مجبوره یه روز اون رو دفع کنه (لااقل تخم هاشو) و این چنین بود که اون از پشت هم درگیر تر شده بود!!

خلاصه مثل خر توی گل گیر کرده بود. (قدیما فقط فیلها توی گل گیر می کردند)

روزها می گذشت و کرم کوچولوی قصه ما به روزمرّگی عجیبی دچار شده بود.

دیگه مخش کار نمی کرد و فقط فکّش کار می کرد!!

نویسنده قصه ی ما نمیدونه چه اتفاقی افتاد ولی کرم کوچولوی قصه ما ناگهان یاد دوست بزرگش افتاد. دوستی که خیلی خیلی هوای کرم کوچولوی قصه ی ما رو داشت. دوستی شاید این اتفاق رو اون مسبب بود تا کرم کوچولوی قصه رو متوجه اطرافش کنه. و مهم تر از همه متوجه خودش!!

البته این فسمت آخر رو نویسنده قصه مطمئن نیست ولی از این مطمئن هست که کرم کوچولوی قصه ی ما به اشتباه بزرگش توی زندگی پی برد!

همین جرقه کوچولو برای کرم کوچولوی قصه ما و دل کوچولوش کافی بود....

هلویی که کرم کوچولوی قصه ی ما در اون زندگی می کرد (زندگی که نمیشه اسمش رو گذاشت)به لرزیدن افتاد و یهو نمیدونم چی شد که افتاد روی زمین و قل خورد و قل خورد و قل خورد.

همه چیز به هم ریخته بود. بل بشویی شده بود که بیا و ببین!


[فلش بک]: از اون میوه فروشی خیلی وقت بود که هیچ مشتری رد نشده بود ولی اون روز....

شاید این اشاره ی همون دوست یزرگ بوده ولی نویسنده باز هم ابراز بی اطلاعی می کنه! (کلاَ کار نویسنده شده تکذیب این روزها!)


پ.ن: خیلی دوستت دارم. آره، نوکرتم به مولا!
|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 1:58  توسط علیرضا  | 

ماجراهای [...] - دو
کرم کوچولوی قصه ما داشت به سرعت میومد داخل که پاش سر خورد.

چشمتون روز بد نبینه! تمام دندونهاش ریخت توی حلقش. دهنش تا زیر گوشش جر خورد و نوک هسته ی هلویی که توش زندکی می کرد رفت تا ته توی چشمش.

صدای سوسک بیچاره قصه همچنان داشت میومد: "نترس منم! خاله سوسکه! کجا رفتی دختر؟"

باید در اینجا اضافه کنم که کرم کوچولوی قصه ی ما دختر بود. ولی خوب، با بلاهایی که الان سرش اومد حالا دیگه کی میومد به خواستگاریش؟

پدر و مادر کرم کوچولوی قصه ما توی اون هلو نبودند. نویسنده قصه نمیدونه چرا ولی حدس میزنه کرم کوچولوی قصه ما یه حرومزاده بوده! منظوری از گفتنش نداشتم ولی خواستم اینطوری بگم که اون توی اون هلو تنها بود!

یک هفته گذشت و کرم کوچولوی حرومزاده ی قصه ما تازه تونست دندونش رو تف کنه بیرون تا با داد و فریاد کردن کمک بخواد.

اون یادش رفته بود که توی هلو تنهاست و وقتی آخرین دندون رو تف کرد بیرون، یادش اومد دهنش جر خورده و اصلا صدایی نمیتونه از خودش در بیاره!

در همون لحظه جرقه ای توی ذهنش شعله گرفت! با لولوندن خودش، کتاب For Dummies رو از توی جیبش در اورد. (اون نگارش در قطع جیبی چاپ شده بود استثنائا)

ورق زد و ورق زد تا رسید به صفحه 2619. اونجا نوشته بود باید خودش رو با استفاده از یه چیز بالا بکشه.

این رو خودش میدونست! پس کتاب رو پرت کرد اون طرف و رفت توی فکر ....


پ.ن: فکر می کنین کرمها عقب عقب میتونن بلولند؟


|+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 13:13  توسط علیرضا  | 

ماجراهای [...]!!

کرم کوچولو خمیازه ای کشید. 

هوای تازه داشت بهش حال میداد اساسی.

نفس عمیق....

- خدا جون متشکرم که ریه دادی بهمون...!!

آره قربونش. بعد از تخت خوابش بیرون اومد و شروع کرد به لولیدن. 

لولید و لولید تا رسید به دستشویی. دستشویی اونجا فاضلاب درست حسابی نداشت. خوب مهم هم نبود. آخه اون یه کرم بود. یه کرم کوچولو. و برای یه کرم کوچولو که سرویس بهداشتی مروارید نصب نمی کنند که.

خلاصه سرتون رو درد نیارم. خودش رو راحت کرد و خوب، کسی اونجا نبود که اون رو ناراحت کنه.

کارش که تموم شد به لولیدن خودش ادامه داد (درست از میون کثیف کاریش!! من نمیفهمم چرا کسی به کرمها شعور یاد نمیده) و لولید و لولید و شلپ شلپ و لولید و قل قل قل قل (اینجهاش رو زیر فاضلاب بود) و لولید تا رسید به تراس چون کوچیکش.

- مممممماااااااعععممممم ععععهههه.. (اینجا داشت خمیازه می کشید). 

- سلام کرم کوچولو! 

این کسی نبود جز سوسک سیاه تپلوی قصه ما! 

کرم کوچولو اولش جا خورد. ولی تا فهمید کیه باز هم جا خورد. آخه سوسک سیاه تپلوی قصه ما اون روز شاخش رو بریده بودند و کرده بودند تو حلقش. واسه همین هم بود که کرم کوچولو اولش جا خورد. چون صدای سوسک سیاه تپلوی قصه ما مثل صدای گنجیشک حیله گر قصه شده بود.

و این قصه ادامه دارد...

پ.ن: حدس بزنین پیام اخلاقی این داستان چیست؟!!

|+| نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 0:18  توسط علیرضا  | 

اندر حکایات شیخ ما!

فقط یه احمق میتونه توی یه لباسشویی 6.4کیلویی روتختی و کلی لباس رسمی دیگه رو + حوله بندازه!

و البته فقط یه احمق دیگه میتونه یادش بره که این همه لباس + رو تختی و 2 تا حوله 3 روزه که توی لباسشویی مونده و من جوراب تمیز ندارم!

*****

پ.ن: ساسان بهم گفت لاغر شدم. باید دهنش رو آب کشید.

پ.ن: این مرغ سوخاری آماده ها هم بدک نیستا!

پ.ن: به زودی من در خانه تنها ....!!!

|+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 22:4  توسط علیرضا  | 

آرزو
داشت یادم میرفت T.P.I = αNe √Ne

تازگیها خیلی چیزا یادم میره. 

اینکه یکی هست که تو بد و خوبِ زندگی هوام رو داره.

اینکه Modem ساسان 3 روزه  پیشمه و هنوز براش Driverش رو دانلود نکردم.

اینکه پروژه رو باید تا 16 مرداد آماده کنم و امروز 25 تیره.

اینکه محمد گلاب بیچاره چه گناهی کرده که با من توی کارت کتاب شریک شده و من رمزش رو گم و گور کردم.

اینکه هنوز فرم رمز کتاب توی کیفمه و [چیز]ش رو ندارم که ببرم فکس اش کنم.

اینکه سیستم مهندس کربلایی 2 روزه توی کارگاه مونده تا مشکلش رو برطرف کنم و پسرش یه مو رو سر باباش سالم نگذاشته.

فقط میخوام و حاضر نیستم واسه چیزایی که میخوام تلاش کنم.

من یه بازنده ام؟

جای خرمالو خالیه!

کاش بتونم؛ ولی اینها فقط آرزوه و آرزویی که برای تحققش تلاش نکنی تا ابد یه آرزو می مونه.

مثل روشنک

مثل خودم

خیلی دور، خیلی نزدیک

و دیگر هیچ!!

*******

پ.ن: امروز کلّی مو در آوردم!!

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 0:48  توسط علیرضا  | 

کچل

داشتم با موزِر موهام رو اصلاح می کردم که چشمتون روز بد نبینه! شونه موزِر در حین عقب کشیدن در اومد و ماشیین اصلاح رو کردم تو موهام.

اولش متوجه نشدم ولی وقتی احساس کردم 5 سانت مو یهو از سرم روی دستم ریخت فهمیدم که ....

یا حضرت زهرا! 

چه افتضاحی!

حالا چطور جمعش کنم؟

این تصمیم کبری هم بد چیزی نیست! 

******

پ.ن: همش رو از ته زدم!

پ.ن: کچل خودتی و عمه ات!

پ.ن: من هنوز نمی دونم چرا کسی با کسانی که توی محیط عمومی سیگار می کشند برخورد نمیکنه!

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 23:32  توسط علیرضا  | 

تراوین دات کام
امروز سرور چهار در Travian.com راه اندازی شد. میخواستم صبح برم ولی الان تازه رسیدم خونه.

به هر حال میخوایم همه ایرانی ها را توش شاخ کنیم و دهن دنیا رو آسفالت!!

صبح رفتیم کوه. خوش گذشت. ولی انتظار بیشتری داشتم. چیز خوب هم زیاد بود ولی من رو نگرفت هیچ کدومشون (از وقتی میرم خاقانی واسه پیاده روی یه ذره دشوار پسند شدم!!)

گلوم درد میکنه. احتمالا به خاطر لخت زیر کولر خوابیدنه.

امروز یه ریسک هم کردم که براتون تعریف نمی کنم.

و در نهایت یک و نیم لیتر آب انبه که الان دارم صدای شلپ شلپش رو به گوش میشنوم!!

|+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 21:35  توسط علیرضا  | 

فراغت
من فرق فراق رو با فراغ هنوز نمیدونم. یعنی مثلاً نمیدونم آدما فارق میشند یا فارغ! شاید هم آروغ می زنند و میگن فارق شدند.

اصلاً به من چه؟

مهم اینه که امتحانام تموم شد. نمره ها هم یکی یکی داره میاد. فقط امیدوارم فیزیک الیاف رو نیفتم که کار به ترم 11 میکشه!

از فردا (همون شنبه هفته دیگه) باید برم درگیر پروژه بشم. خیلی میترسم ولی تلاشم رو می کنم. آخه شنیدم واسه آینده میتونه کمکم کنه.

پ.ن: یکی از خوانندگان وبلاگم یه مدتی رو استرالیا بوده. میخوام باهاش Chat کنم. (تماس تبلیغاتی ممنوع) (و شاید هم ممنون!!)

پ.ن: کسی رو میشناسین که ویلن رو بتونه خوب تدریس کنه؟

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 12:51  توسط علیرضا  | 

دوباره
امروز دوبار به خودم دروغ گفتم. 

از این روزها متاسفانه زیاد داشتم این اواخر. خیلی بده! بـَـــــــــــــــــــــد!!

متاسفم. جاش اینجا نبود

*****

پ.ن: لذت میبرم وقتی توی Google فیتوپلانکتون رو Search میکنم و اسم بلاگم رو توی صفحه اول اون بالاها مبینم

پ.ن: هیچ وقت به خودتون دروغ نگین. حتی وقتی توی خونه تنهایین.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 22:3  توسط علیرضا  | 

جوگیر
- به چه نتیجه ای رسیدی در مورد من؟

- سلامِت کو؟

- سلام.

- خیلی ممنون، خوبم!

- خواهش می کنم.

چقدر عجله داری! تازه رفتی توی 18!

- حالا هرچی. جواب ندادی؟

- ببخشید، من میرم یه دوش بگیرم. بعداً با هم حرف میزنیم.

- راحت باش. اومدی جواب سوالم رو بده.

- تو چی میخوای؟

- وا! منظورت چیه؟ از کی؟

- علی الرغم میل باطنیم، چون برای خودم برنامه های زیادی دارم نمیتونم برای کس دیگه ای وقت بزارم. حداقل الان. ببخشید، من نمیتونم.

- اصلاَ لزومی نداره بتونیم؛ نه من نه U! پس چرا ازم گله کردی؟

- نمیدونم! عذر میخوام ازت اگه شکایتهام وارد نبوده. من امشب سرم خیلی درد می کنه. امیدوارم از طرز بیانم ناراحت نشده باشی.شب بخیر

****

پ.ن: عشق و عاشقی مد شده... آهنگهای رضا صادقی مد شده...قول دادن توی دودلی مد شده... شعر های سهراب سپهری مد شده...!! (به نظر من آهنگ "جوگیر" TM Bax واقعاً محشره!)

پ.ن: میدونم همه ی خوانندگان وبلاگ من نابغه و مخ اند و فسفر و اینجورچیزا زیاد میسوزونند و رتبه همشون توی کنکور یک رقمیه (یا حداکثر 5رقمی)؛ با این حال واسه اینکه بعضیها راحت تر بفهمند (For Dummies)، من فقط به SMSها جواب دادم (زوج هاش ما منه). 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 13:24  توسط علیرضا  | 

دست و پا نزن!!!
خیلی شرم میخواد که بیای توی تلویزیون تبلیغات چند میلیونی کنی و بعد نه پیامک بشه بزنی (خارج از شبکه) و نه GPRS وصل بشه.

میگن هر چی علم پیشرفت میکنه زندگی سخت تر میشه. خوب آخه من بهت عادت کردم لعنتی!!

حرفم رو پس میگیرم. جون علی زودتر برقرار شو که حوصله ام سر میره شبا توی تخت خواب.

پس فردا امتحان دارم. اصلاً هم حوصله هیچ کدومشون رو ندارم. فقط نگرانم. نگران اینکه چی میشه آخرش.

پ.ن: با مامان و بابا قهرم، قهر!

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 10:39  توسط علیرضا  | 

فصلی نو
تابستون هم شروع شد. این چهارمیشه ولی به نظر اخریش نمیاد. آره خوب، قرار نیست که بمیرم همین امسال که! تازه به قول مهران الان اول کیف و حاله. با این حال هنوز امتحانات تموم نشدند. امسال تابستون باید خیلی زودتر به استقبال خرمالو برم.

برنامه های مختلفی که برام خواب دیدند و خودم هم بعضیهاشون رو ردیف کردم برای خودم دارند زجرم میدند. ولی دندم نرم. هرکی خربزه میخوره پا لرزش هم میشینه! حالا برو درس حذف کن و ترم حذف کن و بشین DotA بازی کن و ...!

امسال تابستون پروژه درسی برداشتم. بعلاوه قرار بود که امسال برای کنکور کارشناسی ارشد بشینم سر عمَر درس بخونم! (از جمله کتاب ریاضی یک رو که پارسال از نیما قرض کردم و تا صفحه 12ش رو بیشتر ورق نزدم. الان هم طبق معمول باید یه جایی زیر تخت افتاده باشه) بعد از ظهرها هم میرم با ساسانی و بهزادی تمرین. خلاصه اینجوری شبم رو روز دارم میکنم (آخه روزها که خودشون شب میشند!!)

یه تصمیم بزرگی امسال گرفته بودم که بشینم و این مجموعه آثار دکتر شریعتی رو بخونم. اخه خیلی وقته که نمیدونم چطوری سر از کمد کتابی در اوردند. و بلاخره دیشب پای کبری و صغری به انجام تصمیم کبری (!) باز شد. 

کتابش چاپ (که البته چه عرض کنم!!) سال 1356 هستش و انقدر بد حروفچینی شده که اشکم رو در اورد تا حین خواندن بفهمش! هر خط را شاید 2 یا 3 بار می خونم. واقعاً سخته. ولی مفاهیم حیرت انگیزی درش میبینم که دلم میخوات وقت داشتم تا اونا رو تایپ میکردم و توی دانشگاه و بین نخبگان و فرهیختگان (!) پخش می کردم.

از این موضوع که بگزریم، آورده اند که "دوری و دوستی!!"

خوب درستش هم همینه. چه در جوامع [...] و چه در بین افراد خانواده. همین داداش ما از وقتی اومده اصفهان (امتحاناتشون رو به خاطر بحران و Crisis در تهران و Chaos و اینا (!!!) انداختند توی مرداد ماه و آقا تشریف فرما شدند و اتاق ما را غصب کرده اند و در تخت خواب ما حکم فرمایی می کنند و ... نه خواب داریم. نه درس و نه خوراک. لباس هایمان را هم که مبارکشان باشد.

مامان هم که هر روز صبح با ما کلنجار می رود و شب ها تا بوق سگ باید پدر تلویزیون و اینترنت را در بیاورد. آخه مادر من؛ این که نشد رسم درس خوندن. مگه ما توی این خونه حق آسایش نداریم؟

-نه، نداری!

-باشه، به درَک!

تمام شد.

پ.ن: با مخاطب های آشنا از علی شریعتی

پ.ن: اگه حال دارین و 24/7 آنلاین هستین بیاین travian.ir

|+| نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388 ساعت 11:20  توسط علیرضا  | 

آزادی... Fever
من تعدادی از موارد زیر رو که گفتین اصلاح کردم. با این حال فکر می کنم روش شما در فیلتر کردن وبلاگ من اشتباه بوده. مطالب ثبت شده در وبلاگم نوشته های خودم هست و من نمیتونم به خاطر این گونه بزرگنمایی شما از مباحث "به نظر خودتون مبتذل" طرز نگارشم رو عوض کنم. شما در بین بیش از 300 خط نوشته من فقط به 8 کلمه متوجه شدین. من که نمیتونم برای رضای شما مطلب بنویسم یا به جای نوشته های خودم نامه امام علی به مالک اشتر رو توی بلاگم درج کنم. مسلما هر چیز جایی داره و البته این رو هم بگم که اگه با روش نگارش شما اقدام به نوشتن کنم (در مدح و سنای آقایان و غیره) هیچ چیزی از شما نصیب من نمیشه. نه به به و چه چه ای و نه امتیاز دیگه ای (شما که نرخ بازدید وبلاگ من رو در نتایج سایت گوگل بالا نمیبرین که!) خلاصه اینکه من هم انسانم و همچنان بر خط مشی نگارش خودم پای بر جا.

والسلام علی من التبع الهدی


2009/5/31 Filter
- Hide quoted text -

با سلام 

موارد زیر را اصلاح نمایید.

Content: Count: 8

Keywords: ***| ****| ***| ********
  
واحد فیلترینگ مخابرات 
-----Original Message----- 
From: Alireza shiasi  
To: filter@dci.ir 
Date: Sun, 31 May 2009 08:11:21 +0330 

Subject: اشتباه در فيلترینگ 

وبلاگ بنده به نشانی زیر را به اشتباه فیلتر کردید 
توضیح خاصی نمیبینم که بايد بدم در موردش چون همش خاطرات دوران دانشجوییم بود 
آدرسش اینه: 
fatal1ty.blogfa.com 
بررسی فرمایید 

-- 
Alireza Shiasi | Esfahan - Iran 



-- 
Alireza Shiasi | Esfahan - Iran

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 21:13  توسط علیرضا  | 

لطفاَ به من زنگ نزنید!
تلفن اتاقم رو کشیدم بیرون از پریز.

سیم کارتم رو هم در اوردم و انداختم ته کمدم. 

حتی اگه بخوام هم پیداش نمیتونم بکنم! یعنی حوصله میخواد که ندارم.

برو خوش باش

میخوام یه ماه راحت باشم

بی دغدغه، به ذهن مشغولی، بی استرس

کاریم داشتید زنگ بزنین خونه تا مامانم جوابتون رو بده!

تعطیلات خوش بگذره!

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 0:29  توسط علیرضا  | 

متاسفم!
ما حال يکي ديگه را هيچ وقت درک نکرديم!

و اون هم هيچ وقت اس ام اس خوندن رو ياد نگرفت!

حتي پس از ۶ ماه!

بسه ديگه. بکش بيرون!

اين رو اون بالا ميگه.

|+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 10:16  توسط علیرضا  | 

پیشنهاد بی شرمانه!
سخته ولی ممکنه!

اینترنتمان مدتی بود قطع شده. خلاصه اینکه امروز رفتیم خرجش کردیم و تا یک سال دیگر شیلنگمان آب دارد.

رفقا کنکور دادند. گویا مورد عنایات (چون عنایت ها زیاد بوده!) قرار گرفته اند.

یه مهمون هم داریم تازگیا.

شبا خوابش نمی بره! اس ام اس میده و اینا!!

چند روز پیش یکی با شماره 09163330232 زنگ زده بود که من خط شما رو رو هر چقدر که بگین میخرم. آخه شماره من با این شماره در یک رقم فرق می کنه.

اون موقع داشت سریال یوزی رو پخش می کرد. من هم جلو بابام و اینا واسه اینکه کم نیارم گفتم: نه! این خط فروشی نیست و اینا.

چند روز بعد دوباره زنگ زد.

خلاصه این داستان یه هفته ادامه داشت تا این که من هوس کردم یه کارایی صورت بدم و بهش گفتم: 2 میلیون!! 

دختر بیچاره هی سرخ و سیاه شد (آره، من از پشت تلفن دیدم!) و گفت آخه یه خط ایرانسل مگه چقدر می ارزه؟ 

من شماره ام طلائیه. اون را با یه شماره دیگه ست کرده بودم. خلاصه دیدم طرف بخر نیست و مزه دهنش عوض شده و اینا. آخه می گفت 300تومن بیشتر نمیده و من واسه 500تومن دندون تیز کرده بودم بد!

آخرش گفتم: ببین خانوم، من این قیمت میدم. میخوای؟

ضعیفه هم یه دقیقه من من کرد و گفت: راستیاتش من می خواستم با شما دوست بشم... که گوشی قطع شد!

عجب

جالب بود، نه؟ 

پس تا برنامه بعد!!

پ.ن: انقدر بدم میاد وقتی یکی حال خودش رو نمیفهمه.

پ.ن1: همیشه بهترین راه کوتاه ترین راهه!؟؟

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 13:25  توسط علیرضا  | 

تصمیم کبری
یه تصمیم بزرگ گرفته ایم که به شما مربوط نیست! برایش یک سال وقت داریم. واحد هم کم بر می داریم تا از عهده اش برآییم. می خواهیم بابایی و مامان و خان داداش به ما افتخار کنند. 

از فاز روابط اجتماعی هم آمده ایم بیرون.

شبها از 8 تا 10 می رویم باشگاه و تن را مورد عنایت قرار می دهیم. چهار شنبه ها هم کلاس شنا و استخر و عشق و حال.

تصمیم گرفته ایم یکی از اساتید را آتش بزنیم. جزییات بیشتر در بلاگ 360 آمده است.

تعطیلات را هم تهران بسیار صفا کردیم.

و دیگر هیچ

|+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت 23:50  توسط علیرضا  | 

بازگشت
سرم درد میکنه. 

کوفته ام.

دلم مبخواد بغلم کنند.

و دیگر هیچ!

------------

پ.ن: امتحانات تموم شد. 

پ.ن 1: کم اوردم بد!

پ.ن 2: there is a problem, wait a minute

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 23:59  توسط علیرضا  | 

ونتیج پوینت (Vantage Point)
پرده اول: خیش خیش خیش خیـــــــــــــــــــــــــــــــــش.... این لعنتی از کجا اومد؟ من کنستانتینم؟ پس این چی بود؟ پسر شیطان برگشته روی زمین؟ مگه قبلا هم بوده؟
اه.... از خواب می پرم؛
عجب کابوسی بود. خوب شد این فیلم رو قبلا دیده بودم وگرنه جام رو خیس می کردم؛
تمام لباسم خیس عرق بود. بلند شدم که برم یه لیوان آب بخورم که.... بنگ!!!؛
اه، کی در اتاق رو قفل کرده؟ داره کم کم یادم میاد. در رو باز کردم که یه چیزی خورد توی پام. یعنی فکر میکنم پام به یه چیزی گیر کرد و ....؛
فکر می کنم...؛
I'm Constantine

پرده دوم: از این صفحه های سیاه تازگیا زیاد می بینم. بهشون زیاد اهمیت نمیدم. البته دفعه قبل که از خواب خودم فیلم گرفتم خیلی خندم گرفته بود از این تیکه اش. باورم نمی شد ولی هر دفعه از این چیزا میاد توی خوابم ناخواسته تمام تنم میلرزه و با پام یه چیزی رو شوت می کنم.
قبلش داشتم خوابهای خوبی میدیدم.

"دنیا" اومد پیشم و گفت یکی پایین دانشکده منتظرته!! رفتم ببینم کیه که رضا رو توی راهروی دانشکده دیدم. یه سلام جالبی کرد و گفت خیره! خیلی شک کردم. گفتم همه چیز ممکنه جز ایکه اون باشه!!
از پله ها رفتم پایین. دم حراست دانشکده انتظامات گفت رفته پیش کمدهای پایینی؛
برگشتم برم پیش کمدهای پایین که...؛
و دوباره همون وحشت...؛
من.....؛
من....؛
I'm Constantine

پرده سوم: کمرم درد میکرد. تازه یه دو سه لیوان آب خنک خورده بودم. توی راه برگشت داشتم فکر می کردم که اگه اون بود توی خوابم بهش چی میگفتم. به خودم تلقین کردم اگه اون بود ازش خجالت نکش و ببوسش. آره، اینطوری لااقل مزه بوسه رو از لبهاش توی خواب میچشی که....؛
خدایا، امان بده؛
چرا من مسیر برگشت رو هیچ وقت به یاد نمی سپرم؟
بازم انگشت پام بود که کبود میشد؛
لعنت به هرچی مبل و میزه. فردا بنزین میریزم روی همشون و میسوزونمشون؛
بگزریم؛
I'm Constantine

پرده چهرم: صدای وق وق گوشی موبایل از خواب بیدارم میکنه. توی تاریکی پا میشم و میشینم لب تختم. با خودم کلانجار میرم که اگه دیشه قبل خواب با خودم ...؛
چقدر سانسور احساسات کار زشتیه؛
کوفته ام. امروز پنج شنبه است. خیلی دلم میخواست اصلا نمیدیدمش. کاش با داداشی تهران درس میخوندم. آخه چرا من؛
حالا "من" بودنش مهم نیست. چرا توی 21 سالگیم؟
می خواهم زنده بمونم؛
I'm Constantine

پرده پنجم: ساعت حدود 7:30 صبح. به دیوار خیره شدم. یه دو ساعتی میشه. نتایج زیادی گرفتم. درسهای زیادی هم گرفتم. ولی این درسها رو قبلا هم گرفته بودم. خیلی دلم یه مسافرت طولانی می خواد؛
فقط یه کار میتونه از من یه مرد بسازه؛
سربازی هم همینطور؛
فرخندگی موقوف؛
خجستگی هم تا اطلاع ثانوی درش تخته!!؛
حتی کنستانتین هم کار داره؛
پس...

I'm not Constantine
هیچ اعتراضی هم پذیرفته نیست


پ.ن: این پست رو خیلی وقت پیش نوشته بودم. امروز دوباره خوندمش. یادم اومد اینجا نگذاشتمش. پس بی حساب شدیم!

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 21:56  توسط علیرضا  | 

حماقت
دیگه خسته شدم. از بس توی بغلم گرفتمت. از بس بوییدمت. از بس سرم رو بهت تکیه دادم. از بس گازت گرفتم و نوازشت کردم...؛
همیشه وقتی یادم میاد که رابطه ما چطور شروع شد گریه ام می گیره. البته واسه هرکی که تعریف می کنم میزنه زیر خنده!! آخه خنده دار هم هست.؛
با این حال خیلی دوست داشتنی هستی. توی این سه سال تنها کسی هستی که که اون رو انقدر دوست داشتم.؛
شاید به خاطر این بوده که اولین بار با تو هم بستر شدم.احساس خوبی از با تو بودن داشتم و هنوز هم دارم. شب اول رو که اصلاً نمی تونم فراموش کنم.؛
خیلی جذاب بودی!!؛
ما بهش میگیم س*ک*س*ی!!!؛
اونقدر رنگارنگ بودی که که هر بیننده ای رو به شکارت وسوسه می کردی؛
ولی تو انتخاب من بودی! نگذاشتم کسی بهت نگاه بد بکنه؛
And then we kiss...!
این تیکه از آهنگ "بریتنی" رو خیلی دوس دارم. تمام خاطرات خوبم رو برام تداعی می کنه؛
اصلاً فکر نمی کردم مامان و بابا موافقت کنند که اون شب پیشم بمونی. تا صبح؛
آره، تا خود صبح. من حتی پلک هم نزدم. اون قدر ذوق زده بودم که خواب به چشمام نیومد! چه احساس خوبی داشتیم. یادته؟
یادته ساعت 3 صبح یهو زد به سرم که با هم برقصیم؟ گرمای وجودت من رو دیوونه کرد و ....؛
آره؛
ولی نمی دونم این چند وقته چی شده که دارم برات عادی میشم. شاید هم تو داری!؛
ولی نه، من هنوز هم همون آدمم. هنوز هم با یک نگاه بهت مست وجودت میشم و ...؛
 
 
 
 
 
(اینجاهاش خصوصیه!!؛)
 
 
 
 
 
 
 
دیگه طاقت سکوتت رو ندارم؛
چرا!!؟ چرا با من این کار رو میکنی؟ سه سال با هم بودن زمان کمی نیست. در سرما و گرما همیشه توی بغل من بودی؛
خوب شاید حق با تو باشه. تو هم بجاش همه حرفهای من رو گوش دادی؛
تک تک کلماتم رو...؛
 
 
 
ولی نه عکس العملی و نه چیزی؛
دریغ از یک کلمه!؛
همیشه آرزو داشتم که نظرت رو بدونم و تو هیچ وقت این خواسته من رو انجام ندادی...؛
 
 
 
 
 
 
*چند دقیقه بعد*
بلند شو. کارت دارم-
بلندت کردم بردمت پیش مامان
مامان، من از این بالش خسته شدم-
چشه مگه؟-
هیچی، خیلی هم خوبه ولی...؛-
باشه، بزارش توی کمد و اون بالش نرمه رو بردار!!؛-

پ.ن: من هنوز بالشت خودم رو میخوام!!؛
پ.ن2: بالش دوم خیلی دوام نیاورد و ...؛
پ.ن3: فراموش کردن کسی که دوستش داری یه ابتکار احمقانه است!
|+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 14:24  توسط علیرضا  | 

کپی پدرخوانده
این بار چندمیه که مینویسم و پاک میکنم
دوست دارم!
دلم میخواد مبهم باشم.
خیلی حال میده
ولی خوب ، به قول معلم ریاضی دوم دبیرستانم، تو کوچه و خیابون، در دشت یا بیابون، هر جا یه ... دیدی، رفع ابهامش کن!؛
ولی نمیتونم
نمیخوام
میخوام
نمیخوام
میخوام
نمیخوام

بابام راست میگفت که حالا حالاها مونده تا بزرگ بشم. همیشه وقتی برام- بجام تصمیم میگرفت آخرش خوب تموم میشد

بیخیال

شاعر میگه "عقاید نئوکانتی از آن من شقایق نٌرماندی از آن تو"؛
قشنگه، نه؟
مال تو!؛

نفس عمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق....؛

جلسات فیزیوتوراپی رو هنوز میرم. فکر کنم یکی دیگه مونده باشه. دوست دارم هر روز برم. آخه وقت خوبیه برای حال کردن

یه چیزایی رو میزاره رو بدنت و بعد برق بهش وصل میکنه. انگار داری جوشکاری برق میکنی. فقط داخل بدنت! ؛
اگه اسیلوسکوپ رو بهم وصل میکردند تغییر شکلهای جورواجوری رو میتونستین رصد کنین!!؛
البته لازم هم نبود اسیلوسکوپ بزاری؛ یه ذره ولتاژش رو ببری بالا همه چیز رو خودم بهتون نشون میدم!!؛

آره، داشتم میگفتم. وقت خوبیه وقتی اونجا روی تخت ل*خ*ت میخوابم به موضوعات مختلف فکر کنم؛
من اصولاً در چند محل به فکر کردن خیلی علاقه دارم؛ توالت، توی تخت خواب، حموم زیرٍ دوش، روی تخت بابا و مامان (معمولاً اونجا زود خوابم میبره) و تازگیا اینجا یعنی مطب آقای دکتر جلز و ولز!!؛

من تا اونجایی که یادم میاد آدم برنامه بریزی بودم. همیشه برنامه مینوشتم و فرداش میریختمشون توی سطل. واسه همین هم هست که تازه این ترم "مبای برنامه نویسی" گرفتم؛

نمیخوام
میخوام

یه جور کوفتگی رو درمنتهی علیه بالا تنه حس میکنیم

هوم
اِ... این که قلبمه که؛

سانسور....؛
|+| نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 14:50  توسط علیرضا  | 

کلاسیک
میخوام بهانه ای برای لبخند باشم....

چه شعار دلگرم کننده ای. من همیشه از خوندن نوشته های این دوست عزیز لذت میبردم. تا اینکه یک روز اومدیم دیدیم هرچه نوشته رو پاک کرده و در بلاگ رو تخته! باورمان نمیشد.
نمیدانستیم چه چیز باعث این دگرگونی میشود. بهرحال او آزاد بودتا هر آنطور که میخواست باشد. و حالا که دوباره شروع به نوشتن کرده با خواندن تک تک پستهایش شگفت زده ی نوشتنش میشوم.

بگذریم.

این ترم بلایای طبیعی و غیر طبیعی ما را بر آن داشته است که دوباره نوشتن را آغاز کنیم و البته یک سری دروس را به تکرار از ترمی که حذف کردیم پاس می کنیم. از ایننظر خدا رو شکر ولی من هنوز با C مشکل دارم. کاش ترمودینامیک گیرم میومد.

اوضاع کمی هم بر وفق مراد نیست؛ از آن بابت که دلی را شکستیم و حتی برای دلایلم هم لحظه ای درنگ نکرد و رفت. نه خوشحالم و نه ناراحت.
خوشحال نیستم چون لحظات و خوشیهایی را داشتم که دیگه ندارم. لذت اینکه کسی حرف دلت رو میشنود و راستش را بخواهین علت عدم ناراحتی ام را نمی دانم. این را راست می گم و امیدوارم اگه این پستم رو  میخونه باور کنه که بودنش واقعا به نبودنش میارزه.
هنوزم وقتی آهنگ "خطاناپذیر" بک استریت رو گوش میدم نمیدونم چرا... چرا بازیش دادم؟ آیا واقعا بازیش دادم؟
این صورت مهم است یا سیرت؟

فکر میکنم اشتباه کردم و فریب ظاهر دنیا رو خوردم.


امروز لو رفت که من یه هکر هستم. دلم میخواست استاد این رو توی اتاقش ازم میپرسید تا اینکه جلوی 6تا دختر که چیزی حالیشون ممکنه نباشه بگه.
خلاصه اینکه گندش در اومد!

این روزها مهران هم داره خودش سیگنال میده و من رو هم انگولی میده که یه گهی بخورم. ولی من هنوز عذب ام!

مهم نیست...

یعنی مهم هستا، ولی نمیخوام اینجا هم بنویسم دربارش. توی 360 تا میام یه چیزی بنویسم میبینم که ... باز هم؟ نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!! خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــا ....

وسلام من التبع الهدی
|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 22:5  توسط علیرضا  |